اینکه ادم خودش را عادت بدهد که هرچند وقت یکبار بیاید و به وبلاگش سربزند دوباره،مثل این است که..

خب..

مسخره بود،نمیدانم مثل چیست..

شاید مثل عادت کردن به دیدن خاله ای که رد نیش زبانهایش درد میگیرد و وقتی بعد اندی در جمعی نا آشنا میبیند،قربان صدقه ات میرود و ملت هم میگویند به به عجب خاله ای!

هنوز خط اول را تایپ نکرده بودم که زنگ ایفون صدا داد،داد زدم و از مامانم پرسیدم که چه کسی بود که زنگ زد و گفت خاله است..

من هم یک "یا خدا" گفتم و بعد یک نفس عمیق ب پیشواز خاله ی گرام رفتم..

امده بود بابابزرگ را ببیند که مریض است و خانه ی ماست.نیامده بود برای ما و دت واز ان آبویس..

امده بود پدری را ببیند که تا وقتی سالم بود انگار جانش درمی آمد تا به او زنگ بزند..

و من هم فکر کردم که از ادم های اینجوری خوشم نمی آید..

من یک  زمانی یک دخنر کوچولو بودم که دوست داشتم خاله داشته باشم.وقتی بچه های مهدمان میگفتند که با مامان و خاله شان رفتند خرید وخاله شان برایشان ان گل سر خوشگل اکلیلی را خریده است.

وانهایی که دخترخاله هاشان می آمدند خانه شان و با هم عروسک بازی میکردند و بعد هم با هم لاک میزدند و  من هم اصلا دخترخاله نداشتم..

حتی خاله هم نداشتم..مادرم فقط یک خواهر داشت که من دوست داشتم خاله ام باشد..بهش میگفتم خاله،مثل تمام مامان های دوستانم ک خاله صدایشان میکردم..

و دوتا هم پسر داشت ک یکیشان خیلی بزرگ بود و ان یکی یک سال از من بزرگتر. که من همیشه سرم داد زده میشد که چرا به اسباب بازی هایش دست زده ام و گریه اش را در آورده ام..

الان خیلی از ان سال ها گدشته است..من خاله ندارم و هروقت خواهر مادرم را میبینم که لبخندی بیخود زده و حس محبت بی مزه اش گل کرده که همیشه فکر میکنم ظاهرسازی است،به یاد تمام چیزهای می افتم که میتوانست برای من باشد و نبود و حالا انگار که هنوز هم مهد میروم،با لبخندی ملیح به دستانم شکلات و ابنبات و لواشک میدهد.

من هم نامردی نمیکنم،لبخند میزنم و میگویم که دلم برایش تنگ شده بود و ای وای که چقدر شکلات و لواشک دلم میخواست..

ولی شاید من بازیگر خوبی نیستم..گاهی لبخندهایم زیادی تمسخرامیز در می ایند.. مثل لبخندهایی که به ناظممان هنگام سلام دادن تحویل میدهم..