تمام نمیشود که نمیشود...
میبینم که نشسته ام سر کلاس و یاد اینجا می افتم ک دیگر کم کم دارم بهش سر نمیزنم...
نوشته بودند دلتنگی یک جورهایی جزیی از اموال است.اور سام ثینگ لایک دت,انی وی!داشت میگفت یعنی دلتنگی هرکس برای خودش است.یعنی دلتنگی ها با هم فرق دارند.راست میگفت.
از یک عالمه چیز -یا نمیدانم از یک عالمه چیزها-خسته شده ام.هی با خودم غر میزنم که چرا دیگر حوصله ی گیتارم را هم ندارم.حوصله ی اینجا را ندارم.حوصله ی خودم را ندارم...
هی امده ام اینجا و نوشته ام و نوشته ام و همه اش را پاک کرده ام.
همه ی شعر هایی که گفته ام ته کشیده اند..خشک شده اند .انگار تو روح انها را با روح من کردی توی چمدانت و رفته ای...
تو را میدانم برنمیگردی,میدانم برای همیشه رفته ای,انقدر عمیق و دقیق میدانم که انکارش میکنم. اگر قرار بود برگردی که نیازی به انکار نبود...
من را هم که برده ای.خوش به حال حوصله ام که با توست...
ولی شعرهایم چه؟روح انها را برای چه بردی؟با خودت حساب نکردی من شب های هیچ وقت نبودنت را چگونه صبح کنم؟هوم؟ اگر می امدی..یا بهتر از آن,اگر نمیرفتی..یک عالمه از اموال شخصی سنگین سنگین توی دلم جمع نمیشد...میشد؟همه ی کادو تولدهایی که هرسال برایت خریده ام و نبودی که بهت بدهم مانده اند توی کمدم.هی دستشان میگیرم و هی چشمهایم داغ میشوند...
باید تمامش کنم..ادامه اش بدهم اشکم در میاید..