از ترس هایم؟ اینکه روزی مجبور شوم با کسی باشم که دوستش ندارم. منطقا چیز عجیبی است. یعنی ادم با خودش میگوید که خب لال که نیستی! یک کلمه میگویی نه! بله خب قطعا لال که نیستم! حتی جایزه ی زبان درازی سال را داشتند میدادند به من! ولی برحال ترسم است. از بزرگترین ترسهایم.. 

نمیتوانم ببینم صبح ها کنار کسی از خواب بیدار میشوم که عاشقش نیستم, بچه ای را در آغوش میگیرم ک حسی به پدرش ندارم و نمیتوانم آن زندگی ای که همیشه میخواستم را داشته باشم. زیاد میگویند که عشق بعد از ازدواج هم میشود ولی به این جمله اعتقاد ندارم. هیچ چیزی مثل عشق های نابی نمیشود که هنوز با ازدواج به لجن کشیده نشده اند.. که تویشان بیخیالی موج میزند و یکجور دلخوشی خوشبینانه به آینده.. 

ادم که نمیتواند با کسی که عاشقش نیست ساعت ها خیابان هارا متر کند و مسخره بازی دربیاورد.. نمیتواند در تاکسی روی شانه ی کسی که عاشقش نیست خوابش ببرد.. اصلا حتی نمیتواند دستش را بگیرد.. این ها همه اش حرف  است.. وگرنه همه دخترانی که انقدر ماندند در خانه تا یکی پیدا شود بگیردشان بعد ازدواج خوشبخت ترین دختران دنیا میشدند.. 

هربار که کسی را از دست دادم به این فکر کردم که اگر دیگر کسی عاشقم نشود چه..؟ انگار که سهمیه بندی باشد: "مشترک گرامی! شما تا به حال n بار از سهمیه ی معشوقه بودن خود استفاده کرده اید و k-n بار از سهمیه تان باقی مانده است."  خب اگر k-n صفر شود چه..؟ اگر دیگر نتوانم توی تاکسی سرم را روی شانه های کسی بگذارم که عاشقش هستم چه..؟ اگر همه بیایند و یک مدتی دوستم داشته باشند و بعد بروند پی کارشان و من بمانم و سهمیه ی معشوقه بودنی که تمام شده چه..؟

ترس های مسخره ای است ولی ب همان انداره ی مسخرگی اش زیباست.. یعنی, مگر میشود دستش را گرفته باشی و برق چشمانش وقتی نگاهت میکند را دیده باشی و کنارش انقدر آرام باشی که ناخوداگاه خوابت ببرد و خوشبخت ترین دختر دنیا نباشی..؟ 

هربار که به عقب برمیگردم و یاد اینها می افتم, لبخند میزنم. با همه ی دردی که میرساند به من باز هم لبخند میزنم.. مگر ادم چه میخواهد جز خاطراتی که وقت تنهایی با آنها لبخند بزند..؟