فهمیدم توی این یکی دو سال که آدم نمیمیرد.کلا هیچ جوره نمیمیرد. وقتی تمام زندگی اش برود نمیمیرد. میمیردها! خودش اینطور فکر میکند. فقط تا دم مرگ رفتن است. زندگی قوی تر از مرگ است. همیشه دستش را میگیرد به شلوار ادم و نمیگذارد آدم برود تا راحت شود, نه تا وقتی که به انداره کافی زجر نکشیده است..

آدم بدون کسی که عاشقش بود نمیمیرد. آدم بدون دوستانش هم نمیمیرد. اصلا وقتی آدم دوستی نداشته باشد خب.. بالاخره تنهایی خیابان ها را متر کردن هم لذتی دارد(: آدم وقتی هیچ دوستی برایش نمیماند, دوست جدیدی پیدا میکند, دوستی که تنهایش نمیگذارد کلا. شب ها می آید از پشت ادم را بغل میکند و انقدر پشت گردنت را میبوسد که خوابت ببرد. در روزهای خالی ات می آید دنبالت و میبردت کافه و برایت قهوه ی تلخ میگیرد, به باریستا میگوید که شیر بیشتری توی قهوه باشد ولی حتما کم چرب. بعد میشیند کنارت, دستت را میگیرد توی دستانش محکم و همینطور نگه میدارد. شاید حتی ها کند دستانت را. از نفسهایش چیلیک چیلیک قندیل میچکد روی دستانت.. تنهایی اینگونه دوستی است.. میگذارد انقدر گریه کنی که معده ات بهم بریزد بعد هم لبهایش را میگذارد روی لبهایت و فوت میکند فوت میکند و تو فرو میریزی.. تکه تکه هایت یخ میزنند و میریزند روی فرش کف اتاق, میچسبند به دیوار.. فوت میکند و از خودش توی تو میدمد. کم کم خالی میشوی, جایت را میگیرد.. جای تو را؟ مگر تویی بود؟ تو؟ چی؟ نه این توهم است; تویی وجود نداشته است. اصلا از همان اول همین بوده. یک تنهایی در کالبد تو.. تویی وجود ندارد... تویی وجود ندارد.. تویی وجود ندارد.. تویی وجود نداشته.. داشته..؟ نه امکان ندارد.. تویی وجود نداشته..تویی وجود ندارد..

آدم نمیمیرد.. هیچ جوره نمیمیرد.. چیزی که از ابتدا نبوده چگونه بمیرد؟