زمان را می‌دویم. دایره را می‌پیماییم و هر روز نگاه‌های تیره‌ی مرگ بر ذرات وجودمان را به جان می‌خریم. بی‌پایان است و ما را از ازل به اشتباه انداخته‌اند. هیچ چیز، نه حتی مرگ، رنج بودن را به پایان نمی‌برد. ما همه از همان ابتدا نفرین شده‌ایم؛ فرزندانِ نفرین‌شده‌ی زمان.

عطشی‌ست در وجود برای سریع‌تر رفتن و زودتر دایره را دور زدن؛ پوچ است، نه شروعی‌ست و نه پایانی. تقلا می‌کنیم بی‌حس شویم؛ الکل و سکس و دراگ، شاید درس و کار و غرق شدن در روزمرگی. از زندگی انتخاب‌های کوچکی به ما رسیده است. هیچکدام کارساز نیست. از زندگی، شاید هیچ چیز به ما نرسیده است.