Too tired to find a title for this one
دیگر نمیدانم حفرهها مرا فراگرفتهاند یا من درون حفرهها لانه کردهام. تاریکی مخمل خنکیست که در گرمای تابستان آدم را فرا میگیرد. بعد هم تغییر میکند و درون مایعی غوطه میخوری.
داری غرق میشوی؟ نه. دیگر مایعی وجود ندارد، بخاریست که همهی دنیایت را گرفته. با هر نفسی که فرو میدهی، بخار تیره را به درونت میکشی و اول گلو و ریهت، بعد کم کم تا مغز استخوانت تاریکی نفوذ میکند. به سلول سلولت میچسبد و تکثیر میشود.
تنهایی ویروس است. بیرون انسان وجودی از خود ندارد و درون انسان هیولاییست که ذره ذرهات را میخورد و در آخر پوستهای خالی تحویل میدهد.
چه کسی میفهمد؟ همان که روزی در چشمهایت خیره نگاه میکرد و محو موج خوردن زندگی در آنها میشد.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 14:56 توسط نوا